على اكبر دهخدا
944
امثال و حكم ( فارسى )
سپر بر آب ، يا ، بر سر آب افكندن ، ( يا ) انداختن . تسليم خصم شدن . به برترى دشمن خستو آمدن . تمثل : عمر و عاص و يزيد بد اختر * بسر آب برفكند سپر . سنائى . چون برافكندهاى بر آب سپر * مى ندارى بسان مست خبر . سنائى . آنكه چون لاله ازين پيش جگر سوخته بود * همچو نيلوفر از اين پس سپر افكند بر آب . ابن يمين . نصيب روزه نگهداشتم دگر چكنم * فكند خواهم چون ديگران بر آب سپر . فرخى . از عشق لب لعل تو اى در خوشاب * چون نيلوفر سپر فكنديم در آب . قاضى حميد الدين . اگر نه روز بخصم تو اقتدا كرده است * پس از براى چه معنى سپر بر آب انداخت ظهير سپر تير زمان ديدهء شوخست و فساد * جهد كن تات نبيند فلك از بىسپران . سنائى . نظير : رو مسخرگى پيشه كن و مطربى آموز * تا داد خود از كهتر و مهتر بستانى . سپردن بداناى داننده گوش * بتن توشه باشد بدل راى و هوش . فردوسى . سپلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزت برسد . سپلشت كلمهايست متداول عوام . و بمعنى هجوم رنج يا مصيبتهاى پياپى و درهم باشد . نظير : اوم مىآدگوم ميزاد زنم هم دردش است . آبم است و گابم است ، نوبت آسيابم است . سپهبد بود چون بود شهريار * ( اگر كشته آئيم در كارزار . . . ) فردوسى . سپهبد چه باشد چو نبود سپاه * ( بلشگر بود نام و نيروى شاه . . . ) اسدى . سپهبد كه باشد نگهبان گنج * سپاهى از او سر بپيچد برنج . فردوسى . رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود . سپهبد كه با فر يزدان بود * همه خشم او بند و زندان بود ( . . . چو خونريز گردد بماند نژند * مكافات يابد ز چرخ بلند . ) فردوسى . رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود . سپهبد كه بىگنج شاهى كند * همه كارها بر تباهى كند . فردوسى . سپهبد كه جانش گرامى بود * نه پيروز گردد نه نامى بود . فردوسى . رجوع به : ز ترسنده مردم برآيد . . . ، شود . سپهبد كه لشكر برون از شمار * بجنگ آورد پيچد از كارزار . فردوسى . سپهبد نيايد سوى كارزار * ( تو شو اختر كاويان را بدار . . . ) فردوسى . نظير : اگر شاه با شاه جويد نبرد * چرا بايد اين لشكر و دارو برد . فردوسى . سپه را چو مهتر سبكسر بود * شكستن گه كين سبكتر بود . ( كس از باد سارى دلاور مباد * كه بدهد سر از بادسارى بباد . . . ) اسدى .